تبليغاتX
کودک کامل آخرین روز بهار
مرا زمین گذاشته اند . در ساعت هفت صبح . در آخرین روز بهار...

می خواند و می خواند مادرم . تا چشم هام سنگین شوند و خوابم ببرد . بعد کتاب را می بندد و می رود که بخوابد . این کار هر شب اش است تا وقتی من بزرگ شوم . اما امشب نمی داند پینوکیو چطور تمام می شد . چشم هایم را می بندم تا مادرم برود و زودتر بخوابد .

+ نوشته شده در  2009/11/14ساعت 2 AM  توسط کچل  | 

دست می کنم توی حلق مادرم . پستانکم را بیرون می کشم . مادرم شروع می کند به جیغ کشیدن . با چشم های خواب آلود به دست هام نگاه می کنم . دل مادرم هری از دست هام می ریزد پایین . پستانکم را از کنار پاش برمی دارد و می گذارد توی دهنم تا خفه شوم . می خندم . با پام زیر ناف اش را می مالم . مادرم می نشیند . من خوابم می برد . مادرم همچنان زیر ناف اش را می مالد . پستانک از دهانم می افتد .

+ نوشته شده در  2009/11/4ساعت 1 PM  توسط کچل  | 

صدای چرخ خیاطی نمی گذارد بخوابم . هوای سرد از زیر در می خورد به پهلوی لختم . می خواهم بغلتم ، نمی توانم . مادرم از دور داد می زند " قربون اون دستای کوچولوت برم من " . ناخوداگاه لبخند می زنم روی لبهای دو ساله ام . مادرم برای عروسک های آقای اسباب بازی فروش لباس های کوچک درست می کند و به من شیر می دهد . صدا می کنم " مممما ما..." می خوابم شبیه عروسکی که همیشه پشت ویترین آقای اسباب بازی فروش است . خوابم می برد . از خواب می پرم با صدای قِرر ِ چرخ خیاطی . مادرم خوب است .

+ نوشته شده در  2009/10/31ساعت 0 AM  توسط کچل  | 

مادرم عرق کرده می آید توی اتاق . لباس هاش را سریع درمی آورد . من گوشه ی اتاق خواب رفته ام و فکر می کنم باید خودم را خیس کنم . مادرم چارپایه ی چوبی را می گذارد وسط اتاق . آب سفید رنگی از وسط پاهاش شره می کند روی ران هاش . من دست هام را توی هوا تکان می دهم و فکر می کنم باید گریه کنم . ماردم روی چارپایه می ایستد و من چقدر دوست دارم توی بدن لخت اش بخوابم و شیر بخورم . طناب را می اندازد و گره اش می زند . چارپایه می افتد . تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی... .

+ نوشته شده در  2009/10/12ساعت 2 AM  توسط کچل  | 

مادرم مرده بود و هنوز نوک سینه هاش طعم سیگار می داد . پنکه می چرخید . من گوشه ی اتاق خوابیده بودم و مادر بزرگ تا آمدن آمبولانس بالای سر مادرم قرآن می خواند . داشتم گرسنه می شدم و بیدار .

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 7 PM  توسط کچل  | 

سطحی سفید . تمیز و لیز . با سوراخی که در انتهاش قرار داشت . سطح ، فرورفتگی ای می نمود که اطرافش کمی بالا آمده بودند . خیس بود . مادرم یک پاش را گذاشت این ور و یک پاش را گذاشت آن طرف . مرا چهار ماهه آبستن بود . پرت شدم توی سوراخ انتهای سطح سفید .

+ نوشته شده در  2009/7/2ساعت 2 AM  توسط کچل  | 

مادرم خوابیده بود و صورتش جمع شده بود توی هم . داشت فریاد می کشید و صداش نمی آمد . ملافه ی روی تخت را توی مشت هاش جمع کرده بود و می کشید . دکتر سرم را گرفت و بیرونم کشید . با طنابی خودم را بسته بودم به دنیایی که دوستش داشتم . بوی مهبل زنی می آمد که باز شده و خون آلود بود . دکتر سر و ته گرفت مرا و ضربه ای به پشتم زد . صدا از هیچ کس در نمی آمد حتی از مادرم که از هوش رفته بود و حتی از من که داشتم گریه می کردم . دکتر گفت : " زنده س . " هرچقدر داد زدم که بگویم دارد دروغ می گوید ، کسی صدایم را نشنید . ساعت هفت صبح بود .

+ نوشته شده در  2009/6/21ساعت 1 AM  توسط کچل  | 

می خواستم بغلتم . پاهایم را بلند کردم توی هوا و تکان دادم . نمی شد . شروع کردم به سر و صدا . خانه شلوغ بود . کمرم درد گرفته بود . مادرم داشت کنار بقیه برای مسجد سبزی پاک می کرد . صدام به مادرم نرسید . داشت خوابم می برد . زنی از کنارم گذشت و دستم را لگد کرد . مادرم هنوز نمی شنید .

+ نوشته شده در  2009/6/7ساعت 2 AM  توسط کچل  | 

زیر گلوی عرق کرده ام را مادرم فوت می کند . فوت بوی الکل می دهد . خوابم که می برد، بغلم می کند و می گذاردم روی تخت . مادرم حالا حسابی عرق کرده .

+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 3 AM  توسط کچل  | 

توی خواب و بیداری ، گه ی که از شیر مادرم درست می شود را توی پوشکم خالی می کنم . ظهر ها عادت کرده ام به عاروق بعد از شیر . من از دنیای مادر و پدرم متنفرم .

+ نوشته شده در  2009/5/27ساعت 4 AM  توسط کچل  | 

لا لا لا لا گل پونه... . نخ ، یک سر اش بسته به پای مادر بزرگ و یک سر دیگرش بسته به پارچه . پارچه بسته شده به دو ستون میان اتاق و من ، رویش خواب. مادر بزرگ با صدای پیر خش دارش می خواند تا بلکه من خوابم ببرد. نمی برد. پایش را هر بار تکانی می دهد . نگاه سقف می کنم و گاه گاهی سرم را می چرخانم طرف مادربزرگ. لالایی می خواند و اشک می ریزد . مادر دو روز است نان به خانه نمی آورد. فقط اندازه ی شیری که جای شیر خودش را بگیرد . دستانش همیشه خسته اند و نانوا هم دیگر به جای پول، بوسه نمی گیرد. سینه های اش از وقتی شیرندارند، بوی دهان مردها را می دهند.

+ نوشته شده در  2009/5/23ساعت 3 AM  توسط کچل  | 

خواب بودم و گرم. انگار که یکهو خورشید را بگذارند پشت چشمانم، نور شدیدی را احساس کردم. دیگر راحت نبود. نمی دیدم. انقدر که نور زیاد بود. گوش کردم. " باز کنین". گوش کردم باز. مادر پاهایش را باز کرده بود انگار. جمع شدم توی خودم. هوای سردی داخل شده بود و چرخ می زد. خانم دکتر چراغ قوه اش را خاموش کرد. " بلن شین" . حالا دوباره خوابم می برد.

+ نوشته شده در  2009/5/18ساعت 2 AM  توسط کچل  | 

دستم را گذاشته ام زیر صورتم. آب از دهانم راه افتاده. می غلتم. لبخند می زنم و لبانم می جنبد روی هم. نفسی بلند می کشم. مادر می غلتد روی من. دارم خواب خدا را می بینم.

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت 3 PM  توسط کچل  | 

خواب دیدم که شش ماهه سقط شده ام . و پدرم مرا می برد تا خاکم کند . توی بیابانی دور افتاده و گم که احتمالا بعدها یادش نیاید که من آنجایم . بیدار شدم . زیر خروارها خاک بودم و دلم برای کله ی کوچکم می سوخت .

+ نوشته شده در  2009/5/12ساعت 3 AM  توسط کچل  | 

دوست مادرم سینه های بزرگی دارد . هر وقت می آید اینجا تا با مادرم حرف بزند ، من فقط به سینه هایش نگاه می کنم . یک بار هم که بغلم کرده بود ، دستم را هل دادم توی یقه ی بازش . یک بچه ی تقریبا اندازه ی من هم دارد . گاهی اوقات حسودی ام می شود که او از آن پستان ها شیر می خورد . پستان های مادرم را دوست ندارم . کوچکند و شل . دوست دارم بچه ی دوست مادرم بمیرد . من می خواهم روی سینه های او بخوابم .

+ نوشته شده در  2009/5/11ساعت 11 PM  توسط کچل  | 

دست هام را می کنم توی سوراخ دماغم و می دوم دنبالش. فرار می کند. از این خانه به آن خانه. لیز می رود. گیرش می آورم. بیرون می آورم و نگاهش می کنم. می مالمش زیر بالش. می خوابم. چند روز بعد حتما از مادرم کتک خواهم خورد.

+ نوشته شده در  2009/5/8ساعت 3 AM  توسط کچل  | 

دو روز است که مریضم. از وقتی سر از مهبل مادر درآوردم. آب کیسه خورده ام. یعنی شنیدم که گفتند دکتر مادرم ناوارد بوده. رحم اش را درآوردند ولی دوام نیاورد.  جفتم چسبیده بود به رحم اش. رحم اش خانه ی من بود. خانه ی من خرابش کرد. مادرم مرد.

+ نوشته شده در  2009/5/1ساعت 0 AM  توسط کچل  | 

نشسته بودم روی نرمی و لزجی لاستیکی ام . پشتم به تخت بود . اینطور وقت ها بوی خاصی توی اتاق می آمد که غیر از بوی دور و برم و بوی لاستیکی ام بود . عروسک را سر و ته گرفته بودم . زبانم را روی لثه ی پایینی ام می کشیدم . بَ...بَ...بَ... . بو بیشتر شد . مادرم گفت : " نکن! بچه می بینه یهو..." و انگار کسی دکمه هایش را باز کرد .
+ نوشته شده در  2009/4/28ساعت 4 PM  توسط کچل  | 

این ور وآن ور می رفتم . پاهایش را دراز کرده بود و من دراز شده بودم روی پاهاش . سرم گیج می رفت اما نمی خواستم بلندم کند و روی زمین بخواباندم . روی زمین که می خوابیدم انگار تمام ارتباطم با دنیای آدم ها قطع می شد . ناخواسته خوابم برد . بلندم کرد و گفت : " خسته شدم . "

+ نوشته شده در  2009/4/24ساعت 2 AM  توسط کچل  | 

خواب دیدم توی جایی که پر از مرده است ، می دوم . زمین تر بود . از کسی پرسیدم:" اینجاها برا چی تره؟" گفت:" اینجا مرده ها رو خاک می کنن . اون پایین داغه و این بالا سرد . واسه همین زمین خیسه" . دویدم . گوشه ای به مرده ای نماز می خواندند و گوشه ای دیگر برای مرده ای قرآن . فهمیدم خواب می بینم . بیدار شدم . زمین تر بود . به خودم شاشیده بودم .

+ نوشته شده در  2009/4/23ساعت 1 AM  توسط کچل  | 

خواب بودم . جارو برقی را روشن کرد . داد زدم :"خاموشش کن اون لعنتی رو...". با جارو برقی به طرفم آمد . جارویم کرد . همیشه از بچه های کثیف بدش می آمد . گرد و خاک دیگر نمی گذاشت بخوابم .

+ نوشته شده در  2009/4/20ساعت 6 PM  توسط کچل  | 

روی موهای شکمم دست می کشم. نگاه عکس پدر بزرگ روی دیوار می کنم. روی موهای شکمم دست می کشم. عکس پدر بزرگ روی دیوار را نگاه می کنم. خوابم می آید. مثل عکس پدر بزرگ روی دیوار. روی موهای شکمم دس... .

مادرم گریه می کرد و می گفت خواب پدرش را دیده که داشته روی یک دیوار موهای شکمش را اصلاح می کرده.

دست می کشم روی موهای شکمم. پدر بزرگ روی دی...

...

+ نوشته شده در  2009/4/18ساعت 4 PM  توسط کچل  | 

مادر حتما داشت لذت می برد . بوی گه گرفته بودم . کسی نبود عوضم کند . پایم می سوخت و به شدت خوابم می آمد . مادر حتما داشت لذت می برد و من را یادش رفته بود. بوی گه می آمد . جیغ زدم . مادر داشت لذت می برد.

+ نوشته شده در  2009/4/16ساعت 2 AM  توسط کچل  | 

مادرم گفت:"دروغ گو ها جاشان توی جهنم است" . کتاب را بست و گفت:"قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید". چشم هام روی هم بود و رویم به دیوار. پرسید:"خوابی؟". جواب ندادم. بلند شد و رفت. فکر کرده بود خوابم. من باید به جهنم می رفتم و آنجا می خوابیدم.

+ نوشته شده در  2009/4/15ساعت 1 AM  توسط کچل  | 

مادر خبر نداشت . پتو را کنار زد و دید که من از رحم اش بیرون افتاده ام . دست هایم را گرفت و بالا آورد . نگاه سینه هایش کردم . شیر می خواستم . نداشت . گفت : "چیکار کنم ، خشک شده..." رویم را گرداندم . بوی خون می آمد . رحم مادر داشت تمام می شد . بلند شدم . شیر می خواستم . بو می آمد . خوابیدم .

+ نوشته شده در  2009/4/10ساعت 3 PM  توسط کچل  | 

به مادرم گفتم اینها چیه که کنار چشم هامه هر وقت که بیدار می شوم ؟ گفت پی پی شیطانه . از کنار چشمم پی پی شیطان را پاک کردم . خودم را به خواب زدم . می خواستم آلت شیطان را ببینم.

+ نوشته شده در  2009/4/9ساعت 12 PM  توسط کچل  | 

غلتیدم . سرم از روی بالش افتاد پایین . مردم .

+ نوشته شده در  2009/4/9ساعت 12 PM  توسط کچل  | 

بیدار می شوم . انگشت هایم را نگاه می کنم . فکر می کنم هنوز روی سینه بند زنی که توی خواب دیده بودم ، مانده است . بوی اش می کنم . بوی پن کک و سفید کننده و عرق زیر بغل می دهد . دوست اش دارم . دستم را تا مچ فرو می کنم توی حلق ام . مایع لزج زرد و بو گندویی بیرون می آید . خوابم می برد.

+ نوشته شده در  2009/4/8ساعت 5 PM  توسط کچل  | 

دست می گذارم روی مثانه ام . باد کرده . دهانم را فوت می کنم توی کاغذ رو به رو و بلند می شوم و به طرف توالت می دوم . خودم را توی چاه می ریزم و برنمی گردم.

+ نوشته شده در  2009/4/5ساعت 3 AM  توسط کچل  | 

دست هایم پر از خون است . دماغم دارد می ریزد روی زمین . اما هر چه تلاش می کنم شاشم نمی آید . از چشم هایم آب راه افتاده . گوش هایم داغ اند . اما هر چه می کنم ، ارضا نمی شوم . این قنداق برای من تنگ است. مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان...

+ نوشته شده در  2009/4/1ساعت 3 AM  توسط کچل  |